
رودها در جاری شدن درختان در سبز شدن معنی پیدا می کنند کوه ها با قله ها دریا با موج زندگی می کند و همه ی انسان ها با عشق فقط با عشق پس بار خدایا بر من رحم کن بر من که می دانم ناتوانم رحم کن باشد که خانه ای نداشته باشم باشد که حتی دست و پا نداشته باشم اما نباشد هرگز نباشد که در دلم عشق نباشد | *| نوشته شده در 4 Oct 2009 و ساعت 2:2 توسط محبا | | بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد.... بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد
بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد
بابا انارو سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد
بنویس کی آن مرد در باران میاید
این انتظار خیسمان پایان ندارد
ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد

| *| نوشته شده در 17 May 2009 و ساعت 15:58 توسط محبا | | اي پرنده مهاجر...
 ای پرنده مهاجر
سفرت سلامت اما
به کجا میری عزیم
غربت تموم دنیا
روی شاخه های دوری
چه خوشی داره صبوری
وقتی خرشیدی نباشه
تا همیشه سوت و کوری
میگذره روزای عمرت
توی جاده های خلوت
تا بخای برگردی خونه
گم میشی تو باغ غربت
واسه ما فرقی نداره
هرجا باشیم شب نشینیم
دل خوشیم به این که شاید
سحر و یه روز ببینیم
آخرش یه روزی هجرت
در خونت رو میکوبه
تازه اون لحظه میفهمی
همه آسمون غروبه
| *| نوشته شده در 18 Apr 2009 و ساعت 21:11 توسط محبا | | عيد شما مبارك... بــاز مـــی آیــــد بــــهـــار دلـنشین بــاز بــلـبــل مــی شــود با گل قرین بــاز صـــحــرا پـر شقایق می شود بــاز روشــن قــلب عـاشق می شود فــصــل ســـرد از هــیــبت باد بـهار مــی کــنـــد از پــیـش روی او فـرار ســفــره هــا بــا هـفت سین آراسته بــا گـــل مـــهـــر و صــفـــا پیراسته بــر ســر سفره جـوان و خُرد و پیر ســبزه و آئــیــنـه و مــاهـی و سـیر سـیـب و سـنـبـل در کـنـار یــاسـمـن عطربــیــد مـِشک چــون مُشک خُتَن سرکه و سنجد، سماق و شمع و گل عـــیـــد آمــد بـــا دف و ســاز و دُهُل
 | *| نوشته شده در 18 Mar 2009 و ساعت 5:38 توسط محبا | | صدای پای پیامبر....
مژده آمدنت که در زمین پیچید، دشتهای روشن توحید، از پروانههای سپید عشق، پوشیده شد و مکه را امواج نورانی حضورت در بر گرفت.
آمدی و طاق کسرای ظلم، ترک برداشت.
آمدی و آتشکده تیرگی به جوخه خاموشی سپرده شد.
فرود آمدی، در سرزمینی که کویر جهل و بیخبری، جوانههای آگاهی و عاطفه را خشکانده بود و خورشید عدالت در پشت کوههای نا مردمی به خون نشسته بود.
آه! ای رسول مهربانی! جهان، دلیل بودنش را در چشمهای توحیدی تو جستجو میکند و بشر، از آن هنگام که صدای گامهایت را در کوچههای بلند رسالت شنید، شکوه زیستنش را تجربه کرد.
تو خاتم النبیّینی؛ آخرین پیام آور روشنی و مهر، کسی که آسمانها، معجزه شق القمرش را از خاطر نخواهند برد، او که جبرئیل، در رکابش به معراج آفتاب رفت و «حرا»، زمزمههای شورانگیز شبانهاش را در اوج جهالت و بت پرستی به شهادت میآید.
محمد صلیاللهعلیهوآله میآید، تا هبل، لات و عزّی، شرافت انسان را نیالایند.
میآید تا دختران معصوم عرب را افکار پوچ و پوسیده پدرانشان در خاکستر ناجوانمردی مدفون نسازد.
خشمش، شمشیری ست که تنها بر پیکر ناساز ستم، فرود میآید.
آئینش تکاپو میآموزد و فصل فصل کتابش، آیینه تمام نمای رستگاری است.
محمد صلیاللهعلیهوآله پا به دنیا میگذارد و آفرینش را در عطر پرستشی سبز، یله میکند. او آخرین نوید خداوند است، برای انسانی که خود را در بیراهه خود پرستی گم کرده بود.
او میآید؛ عرشیان، ستاره باران تولدش را به ترانه میایستند و زمینیان، آخرین رسول وحی را به استقبال میدوند.
| *| نوشته شده در 15 Mar 2009 و ساعت 6:20 توسط محبا | | باران ... اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان!!!
ابر را بوسیده ام
تا بوسه بارانت کند...
 | *| نوشته شده در 7 Mar 2009 و ساعت 1:49 توسط محبا | | اینجا کربلاست.... اینك، بوى قافله، مشام جادهها را نوازش مىدهد و حجم اشتیاق، قلب انتظار را مىآشوبد و تپهها پشت به پشت، سرك مىكشند و در آرزوى به آغوش كشیدن قدمهاى قافله عشق انتهاى جاده را مىپایند و قلب كویر در هرم نگاه آسمان، تبدار است و در عطش دیدار قافله سالار عشق، سر به دامن گذاشته است و آسمان، چشم در چشم كویر، راه سپید مردان حماسه و عشق را دنبال مىكند . خورشید، حیاتش را در آینه چشمان خورشید حقیقت مىجوید .
مردان پر غرور و سرافراز، هم قدم با نسیم و هم نفس با شنهاى تفتیده، راه بى انتها را مىپیمایند . نبض زمین در التهاب رویش حادثهاى عظیم مىتپد. اسبان مفتخر به هم گامى خداوندگاران شرف و عزت و آزادگى، نجیب و با وقار گام برمىدارند و روح آزادهشان را در زیر پاى آزادهترین آزادگان عالم قربانى مىكنند و به آن مىبالند .
و شتران به نرمى حریر راه مىپیمایند تا سختى راه بر لطیفترین روحهاى پاك، گران نیاید و جسم عزیز زیباترین حوریان زمینى، مغموم نگردد .
و فرزند معرفت، ماه بنىهاشم، بال در بال ملائك، چشم به افق نگاه خورشید امامت دوخته و از پنجره نگاه حسین ( علیهالسلام)، افقهاى دوردست حیات با عزت را نظاره مىكند و اهلبیتش را از تیررس نگاه هر حادثهاى دور مىسازد و جان در سر قدومشان مىنهد. و تاج عزتش، شرف خدمتگزارى به فرزندان فاطمه (علیهاالسلام) است . آب، شرمنده از حجم شرم تو، در آخرین تبسم چشمانت به اهلبیت حسین(علیهالسلام)، و مشك شرمنده از ارتفاع آه تو در آخرین ترنم لبهایت براى اهلبیت حسین (علیهالسلام)، و خاك شرمنده، آنگاه كه صورت مه جبین تو را در خود دید، و چشمههاى عطش خشكید، چون دستهاى تو بر ساحل دید، و شكست قامت خورشید در آخرین قیام صدایت: «یا اخا ادرك اخا» و ... .
 | *| نوشته شده در 30 Dec 2008 و ساعت 20:21 توسط محبا | | | *| نوشته شده در 16 Dec 2008 و ساعت 14:42 توسط محبا | | اول ذیحجه روز ازدواج امام علی با حضرت فاطمه....
لولم یخلق علی لم یکن لفاطمة کفو
«هر گاه علی آفریده نمی شد، کسی که لایق همسری فاطمه باشد وجود نداشت».
نخستین روز از آخرین ماه سال قمری، سالروز پیوندی آسمانی است که دیگر هیچ گاه مانند آن در تاریخ تکرار نشد. علی علیهالسلام ، پیشوای پارسایان با فاطمه علیهاالسلام ، برترین بانوی جهان پیمان عشق بست و خدا، والاترین فرستاده خویش را بر این پیمان گواه گرفت برکت این ازدواج، عمری به گستردگی آفتاب دارد؛ همچنان که یاد و نام آن در تاریخ برای همیشه ماندگار گردید. اول ذیحجه، روزی مبارک برای همه نوگامانی است که دل به زندگی فاطمی علیهاالسلام دادهاند تا شادی خود را با خاطره همیشه روشن آن روز مبارک، پیوند زنند .
| *| نوشته شده در 30 Nov 2008 و ساعت 13:59 توسط محبا | | از خدا خواستم... من از خدا خواستم، نغمه هاي عشق مرا به گوشت برساند تا لبخند مرا هرگز فراموش نكني و ببيني كه سايه ام به دنبالت است تا هرگز نپنداري تنهايي. ولي اكنون تو رفته اي ، من هم خواهم رفت فرق رفتن تو با من اين است كه من شاهد رفتن تو هستم

| *| نوشته شده در 14 Oct 2008 و ساعت 17:7 توسط محبا | | عشقبازی به همین آسانی است...

عشقبازی به همین آسانی است...
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف قله کوه
با رود با ریشه ی بید
باد با شاخه برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
وشب و روز طبیعت با ما
عشقبازی به همین آسانی است...
| *| نوشته شده در 27 Sep 2008 و ساعت 3:46 توسط محبا | | ... دختران روستا به شهر فکر مي کنند و دختران شهر در آرزوي روستا مي ميرند. مردان کوچک به آسايش مردان بزرگ مي انديشند و مردان بزرگ در حسرت آرامش مردان کوچک مي ميرند .پروردگارا کدامين پل در کجاي جهان شکسته است که هيچکس به خانه اش نمي رسد؟ | *| نوشته شده در 28 Jul 2008 و ساعت 14:3 توسط محبا | | روز پدر مبارک.... مردي مي آيد از تبار نور، از تبار عاشقان و شوريدگان. مردي که محمد (ص) از گل خنده هاي نگاه او نشاط مي يابد و ابوطالب در نيمه شب هاي بيداري دل، با او راز دل مي گويد و فاطمه بنت اسد باغ چشمانش را به روي او مي گشايد تا گل شادماني را آبشار لبخند او شکوفا کند. مردي که طلوع مهرانگيز نگاهش ديگر بار حلاوت وصال و عشق را در چشمه لايزال به جان پاکان مي نوشاند و پياله حيات عاشقان از نگاهش لبريز مي شد. علی، فصيح ترين شعر حيات و زيباترين آواز آفرينش بود.

علی پا به این دنیا گذاشت و قلب عاشقان را محسور کرد. و همگان را با انسانی آشنا کرد که پدر تمامی آفریدگان پروردگارش لقب گرفت
روز پدر مبارک
| *| نوشته شده در 15 Jul 2008 و ساعت 20:38 توسط محبا | | هر چی ارزوی خوبه مال تو........

خدايا
تورا می بینم که بالا وبلند مرتبه ای
تورا می بینم که صاحب شکوه وجلال باعظمتی
تورا میبینم که پادشاهی وسلطنت فاخرت ازلی ست
تورا میبینم که مورچه ای را برسنگ سیاه میبینی
تورا میبینم که مسیر پرواز پرندگان را در آسمان می دانی
تورا میبینم که اینچنینی و می دانم در قشنگترین یلدای زمان درسکوت شب
لیله الرغائب تو هستی و یکدنیا آرزوی من
سبحان ذی العزالشامخ المنیف. سبحان ذی الجلال الباذخ العظیم
. سبحان ذی الملک الفاخر القدیم .سبحان من یری اثرالنمله فی الصفا.
سبحان من یری وقع الطیر فی الهواء. سبحان من هو هکذا ولا هکذاغیره
اولین شب جمعه ماه رجب را لیلة الرغائب نامند. یعنی شب ارزوها.
اگر این شب سری به رحمت خداوند زدید ما را هم دعا کنید.
ادامه مطلب | *| نوشته شده در 10 Jul 2008 و ساعت 1:32 توسط محبا | | دلتنگی..... 
لحظه رفتنیست و خاطره ماندنی....
تمام ادبیات عشق رابا یک نگاه
می فروختم اگر..
لحظه ماندنی بود و
خاطره رفتنی..! | *| نوشته شده در 4 Jul 2008 و ساعت 6:27 توسط محبا | | روز مادر....

روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری! روز مادر يعنی به تعداد همه روزهای آينده تو ،دلواپسی! روز مادر يعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بيداری ! روز مادر يعنی بهانه بوسيدن خستگی دستهايی که عمری به پای باليدن تو چروک شد روز مادر يعنی بهانه در آغوش کشيدن او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود روز مادر يعنی باز هم بهانه مادر گرفتن.... مادرم روزت مبارک
| *| نوشته شده در 20 May 2008 و ساعت 0:26 توسط محبا | | خداحافظ.......
تو را اي عشق ناميرا ، غم زيبا ، خداحافظ هواي ناب باراني .. چه سود اما ؟ ... خداحافظ
تو را از خويش راندم من ، ولي سوگند بر باران " من " و " تو " اي نسيم آسا ، نمي شد " ما " ... خداحافظ
نگاه آسمان بودي به اين شبگير دل خسته تمام زجر من اما : " چراحالا ؟ " ... ، خداحافظ
ببين ! ... دلسرد دلسردم . نگاهم كن ! ... كم آوردم نمي دانم چرا آخر ؟ ... چرا زيبا " خداحافظ " ؟
صدايت آشنا با دل ، چنان بر برگ گل شبنم نشد اما كه من با تو[...] ، برو جانا ... خداحافظ
تمام سهم من بودي از اين دنيا ولي بگذر برو اي خنده ي گلها ... نگارينا خداحافظ
به قطره قطره ي باران ، به برگ خيس مژگانت تمام آرزو بودي ، ولي [...] اما [...] ، خداحافظ ...
| *| نوشته شده در 7 May 2008 و ساعت 3:0 توسط محبا | | دوستی
دوستی تکرار دوستت دارم نیست
دوستی فهمیدن نا گفتنی های کسی است که
دوستش میداری... | *| نوشته شده در 10 Apr 2008 و ساعت 22:17 توسط محبا | | عید همتون مبارک......
باز کن پنجره ها را ، که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد
و بهار روی هر شاخه ، کنار هر برگ شمع روشن کرده است
همه ی چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکپارچه آواز شده ست
و درخت گیلاس هدیه ی جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ، ای دوست هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت ؟
برگ ها پژمردند ؟ تشنگی با جگر خاک چه کرد ؟
هیچ یادت هست ؟ توی تاریکی شب های بلند سیلی سرما با تاک چه کرد ؟
با سر و سینه ی گل های سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد ؟ هیچ یادت هست ؟
حالیا معجزه ی باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمن زار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه ی تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد !
خاک جان یافته است تو چرا اینهمه دلتنگ شدی ؟ باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن !!
"فریدون مشیری" | *| نوشته شده در 27 Mar 2008 و ساعت 13:9 توسط محبا | | با توام ای مسافر من...

اي مسافر !
اي جدا ناشدني !
گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن
با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من !
آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو .
مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟!
باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي
نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم
جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟ | *| نوشته شده در 15 Feb 2008 و ساعت 1:57 توسط محبا | | |